تبليغاتX
بزرگترين وبلاگ عكس:: شعر ::مطالب عاشقانه

بزرگترين وبلاگ عكس:: شعر ::مطالب عاشقانه

چشم به راه



دست گذاشتم رو یکی که یک قشون خاطر خواشن

همشون هنر دارن یا شاعرن یا نقاشن

یا که پشت پنجرش با گریه گیتار میزنن

یا که مجنون می شن و تو کوچه ها جار میزنن

دست گذاشتم رو یکی که عاشقم نمیدونست

سر بودم از خیلی ها و لایقم نمیدونست

دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن

مردشن،دیوونشن،مجنونشن،پرپرشن

دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادی اند

همه جورشو دارن هم عجیبن هم عادی ان

دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه

ظاهرش گندمیه به چشم ماها کیمیا

دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز

کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز

دست گذاشتم رو یکی که کارش ساختنه

سرنوشت هر کسی که اونو می خواد باختنه

دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره

من تو پائیـــزم و اون اهل یه جا تو بهاره

دست گذاشتم رو یکی که شعرام و گوش میکنه

تا آخرین بیت و میخونه و فراموش میکنه

دست گذاشتم رو یکی که کهکشون قایقشه

انقدر دوسش دارن،هر کی خوبه عاشقشه

دست گذاشتم رو یکی که خندش هم نفس داره

تو تموم نقشه های خوب دنیا دست داره

دست گذاشتم رو یکی، ما رو چه به فرشته ها

برو شاعر تو بمون و عشق و دست نوشته ها

دست گذاشتم رو یکی که از تو خندش میگیره

.. اینا رو دلم میگه،میگه و بعدش میمیره

مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 20:24  توسط مهدی  | 

گل عشق تو هستم شبنمم باش

دلم دنیای زخمه مرحمم باش

ز درد بی کسی قلبم شکسته

به شهر بی کسی ها همدمم باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:57  توسط مهشید  | 

دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است

دلم براي کسي تنگ است که دل تنگ است


دلم براي کسي تنگ است که

طلوع عشق را به قلب من هديه مي دهد

دلم براي کسي تنگ است که با زيبايي کلا مش

مرا در عشقش غرق مي کند


دلم براي کسي تنگ است که تنم اغوشش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که سرم شانه هايش را آرزو دارد

دلم براي کسي تنگ است که گوشهايم

شندين صدايش را حسرت مي کشد

دلم براي کسي تنگ است که چشمانم ، چشمانش را مي طلبد


دلم براي کسي تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست


دلم براي کسي تنگ است که اشکهايم را ديده

دلم براي کسي تنگ است که تنهاييم را چشيده

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:57  توسط مهدی  | 

نگفتمت ....

 

نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم

 

در این سراب فنا چشمه حیات منم

 

وگر به خشم روی صد هزار سال

 

ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم

 

نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی

 

که نقش بند سرا پرده ی رضات منم

 

نگفتمت که منم بهر و تویی یکی ماهی

 

مرو به خشک که دریای با صفات منم

 

نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو

 

بیا که قوت پرواز و پر و پات منم

 

نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند

 

که آتش و طپش و گرمی هوات منم

 

نگفتمت که صفت های زشت بر تو نهند

 

که گم کنی که سر چشمه صفات منم

 

نگفتمت که مگو که کار بنده از چه جهت

 

نظام گیرد خلاق بی جهات منم 

 

اگر چراغ دلی، دان که راه خانه کجاست

 

وگر خدا صفتی، بانگ که کدخدات منم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:55  توسط مهدی  | 

به یادت

بی وفا جای تو هنوز در قلبم است !

کجایی که ببینی دلم در انتظار دیدن تو است ؟

بی وفا قلبم تا ابد برای تو است ، عشقم تا آخرش به نام تو است !

کجایی که ببینی دلم برای تو پر پر میزند!

کجا رفتی ؟ هنوز در حال سوختنم ، کجایی که ببینی میخواهم برای تو بمیرم !

راستی معنای وفا را یاد گرفتی یا هنوز مثل گذشته میخواهی قلبم را بشکنی!

حالا که آمدی با ما مهربان باش ، به من آرامش بده ، با ما وفادار باش !

آن لحظه که آمدی انتظار این را نداشتی که ببینی هنوز به پای تو نشسته ام ، هنوز با

خاطرات تو زندگی میکنم ، هنوز دلم به چشمهای زیبای تو خوش است ، که به آن نگاه

کنم ، بگویم فدای تو عزیزم ، دوستت دارم ای بهترینم !

نه فکر نکنم که باور کرده باشی هنوز تو را سرپناه لحظه های بی کسی میدانم !

از آن لحظه که تو رفتی ، تا این لحظه که آمدی آرام نبودم ، راستش را بخواهی در کوچه

باغهای زندگی در جستجوی تو بودم ، هیچگاه خسته نشدم از اینکه آنقدر گشتم و

گشتم و تو را ندیدم !

تو ای بی وفا کجا بودی ؟ نه نمیخواهم باور کنم که در آغوش کسی دیگر بودی!

بگذار آنچه که در دلم است حقیقت داشته باش ، تو یک جای خوب بودی ، تو نیز در انتظار

بازگشتی دوباره بودی !

بی وفا کجا بودی که ببینی هر گاه دلم میگرفت به آنجا میرفتم که همیشه با هم قرار

میگذاشتیم ، آنجا مینشستم ، یک گل از شاخه میچیدم و جای تو میگذاشتم و با آن گل

درد دل میکردم ، میگفتم گل من ، عزیز دل من ، میفهمی که چقدر دوستت دارم ؟هر که

از آنجا رد میشد به من نمی گفت عاشقم ، میگفت این بیچاره دیوانه است!

بی وفا به خاطر تو همه به من گفتند دیوانه ام ، اما هیچکس نفهمید که من دیوانه تو

هستم!

حالا که آمدی اول از همه وفاداری را برایم معنا کن زیرا من دیگر طاقت بی وفایی را

ندارم!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:30  توسط مهدی  | 

تو دلت یه زندونی ....

تودلت یه زندونی برام ساخته بودی که

هیچ راه فراری نبود به جرم عاشقی عذابم دادی

ولی تو خودت عاشقتر از من بودی اشک چشامم دیگه

هیچ فایده ای نداشت تو دلت به حبس ابد محکوم شدم ولی

رنج عذاب دیگه چرا ؟مگه گناه من چی بود دستام دیگه قدرت

نوشتن ندارن دلم خیلی خون, چرا هیچکس به داد من نمی رسه ؟

اشك چشام هم نتونست اين آتيش روخاموش كنه ,دلت چه بي رحمه

بغضم داره می ترکه من دیگه جونی واسم نمونده ,ولی تو فقط فکر

خودتی منو بدست آوردی  ولی حالا من تورو از دست میدم با

مرگم از این دنیا دلتو بدرود میگم به همه گفتم که مردم  منو

تو دل تو چال نکنن دیگه حتی نمی خوام هیچ اثری از من

تو دلت باقی بمونه چشم انتظارم نمون آخه دیگه من

بر نمی گردم سر قبرمم گل نذارمن مردم گریه

نکن این بار برخلاف همیشه حرف من

شد , نه تو رسیدی به من نه من به

آرزوم ازوقتي ديدمت هرروز

آرزوم توبودي ولي حالا

 ديگه نميخوامت

 بدرود عشق

سوخته...

....

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:20  توسط مهدی  | 

لبی در التهاب

نبود تو

لبي در التهاب بوسه اي سوخت
دلي دربي كران ناله اي سوخت
كجا يي ماه تابان شب من
سری درالتهاب سینه ای سوخت


بيا تا جان به تن دارم تنم را
نوازش ده كه دربي پردگي سوخت


تو كز اشوب دل سر نسخه داري
كه دل در اعتراف ساده اي سوخت


ببر مي ميگساري كار من باد
كه شايدفر به ضرب باده اي سوخت


ميان دستمان ديوار مرگ است
كه حتي مرگ بر ديواره اي سوخت

به فرداي نگاهي چشم دارم
كه چشمانم به راه جاده اي سوخت


كنار ماه و اب وسنگ و نازت
دل نازك ميان گريه اي سوخت


به هنگام حضور گرم دستت
همه تاب و توان سينه اي سوخت


سرم در التهاب سینه ات ماند
لبم درالتهاب بوسه ات سوخت

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:19  توسط مهدی  | 

بوی باران بوی سبزه بوی خاک

 بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکویی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:17  توسط مهدی  | 

خسته شده ام از این دنیا

خسته ام  از این دنیای به ظاهر زیبا

 

 از این مردم که به ظاهر صادق و با وفا اند 

 

 خسته ام  از دوری  , از درد انتظار از این بیماری نا علاج

 

خسته ام از این همه دروغ  و نیرنگ ... خسته ام 

 

آری پروردگارا از این دنیا خسته ام از آدم هایش

 

از دروغ هایش از نیرنگ هایش خسته ام 

 

 پس کو صداقت و محبت چرا اندکی محبت

 

در میان دل مردم  نیست همش نیرنگ پیداست

 

دیگر دست محبتی در میان مردم نیست

 

دیگر عشقی پاک و مقدس در میان مردم نیست

 

سفره ی دل مردم همش دروغ است

 

به ظاهر پاک و صادقانه 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 2:16  توسط مهدی  | 

اين هم يه شعر واسه بعضی دخترهای امروزی

آخر يه روز تيک ميگيری  ،  لباسهای شيک ميگيری  ،  بابات را ميکنی کچل  ،  تا بينی رو کنی عمل ، 

با همراهت زنگ ميزنی  ،  عينک رنگ رنگ ميزنی ،  اين دل و اون دل ميزنی  ،  هي به موهات ژل ميزنی  ، 

جنس لباسات تريکو  ،  موزيک فقط از انريکو  ،  جوراب های فسقلکی  ،  روسری های الکی  ،  با اشوه های شُتری  ، 

 ميشينی پشت موتوری  ،  تو خيالت خيلي تکی  ،  فکر ميکنی با نمکی  ،  خوشی با اين تيپ خفن  ، حالا قشنگی مثلا

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 1:54  توسط مهدی  | 

قطعات عاشقانه
 
مجموعه قطعات عاشقانه


عشق با غرور زيباست ولي اگر عشق را به قيمت فروريختن ديوار غرور گدايي کني...آن وقت است که ديگر عشق نيست....صدقه است

"براي خواندن ادامه متن ، روي ادامه كليك كنيد" !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 4:29  توسط مهدی  | 

 عكسهای عاشقانه

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 4:19  توسط مهدی  | 

يك داستان كوتاه


مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید: این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟

فرشتـه جواب داد: می خواهم با این مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با این سطل آب، آتش های جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 4:17  توسط مهدی  |